ای کسانیکه وبلاگ نویسید و با یک وبلاگ نویس ازدواج کرده اید و کامپیوترخانه تان مشترک شده است بدانید و آگاه باشید که در یک زمان هر دو به مدیریت وبلاگتان نروید و سعی نکنید قالب وبلاگتان را دستکاری و پاک نمایید! زیرا که سیستم بلاگفا قاطی کرده و قالب وبلاگ همسرتان را بدون اینکه شما کپی ای ازش گرفته باشید پاک کرده و در آنصورت شما از گناهکاران و ظالمان عالمید!
بی شک ماهها و شاید سالهای اول زندگی برای من در سرعین با جغرافیا، زبان و فرهنگ متفاوت ازجایی که بزرگ شده ام حکم آلیس رادارد در سرزمین عجایب!در همین راستا این بخش را به وبلاگم اضافه کرده ام. از همین اول هم خدمت سرعینیهای عزیزی که اینجا را می خوانند عرض کنم که کلمه عجیب به معنای خوب یا بد بودن چیزی نیست و اصلا قضاوتی در کار نیست .هدف من ازنوشتن این پستها ثبت چیزهای تازه و تجربه های تازه و به قول سلمان از دید مردم شناسانه و جامعه شناسانه است.
-
آب و هوا
+سرعین درفاصله 24 کیلومتری (حدود 15دقیقه) اردبیل و دقیقا در دامنه سبلان واقع شده و ازاینجا قله سبلان به خوبی، زیبایی و راحتی قابل دیدن است.به سبلان ساوالان هم می گویند.تمیزی و شفافیت هوا در تابستانش و مه های پی درپی در پاییزش فوق العاده است.11چشمه آبگرم با ترکیب شیمیایی و خواص مختلف سیل مسافران را در تابستانها به این شهر کوچک سرازیر می کند.
+گرما - حداقل از دید ما جنوبی ها - در این سرزمین معنا ندارد!هوا یا سرد است یا خنک.از خرداد تااوایل شهریور خنک است و باقی ماهها سرد واینکه حال و هوای اینجا آدم را بشدت یاد سریال سرزمینهای شمالی می اندازد.
+ از اوایل آبان تا اواسط اردیبهشت بارش برف مشاهده شده است. بارش برف امسال از 25 آبان شروع شده وخودشان می گویند امسال سرما دیرتر از همیشه شروع شده وگرنه خوب یادشان است حداقل هرسال وقتی بچه ها را از طرف مدرسه برای 13 آبان به راهپیمایی می بردند از زمین و آسمان برف می باریده و نگرانشان بوده اند.
+ این روزها دمای هوا حدود یک درجه است و تا سی درجه زیر صفر تا آخرزمستان برایشان پدیده عجیبی نیست.پوشیدن دستکش را نباید فراموش کرد بخصوص در روزهای خیلی سرد که میله های نرده ها و بالکن ها و دستگیره درهای فلزی مثل ظرفهای قدیمی رویی که در یخدان می گذاشتند یخ می زنند و امکان چسبیدن پوست دست به آنهاوجود دارد!
+ زمستان 75 اینجا زلزله ای با ریشتر بالا آمده و مردم از ترس پس لرزه ها مجبورشده اند شب بیرون خانه و در چادرها بخوابند و اتفاقا همان شب 80سانت برف باریده! مردم با آتش زدن تایر ماشینها و درست کردن آتش بسیار زیاد آن شب توانسته اند خودشان را از یخ زدن نجات بدهند.
+ به دلیل آب و هوای خاص، اینجا فعالیتهای زندگیشان به فصلهای سال تقسیم می شود.از اواسط بهار تا آخر تابستان زمان آمدن مسافرها و کار و پول در آوردن ، اوایل پاییز زمان برگزاری مراسم رنگارنگ و عروسی هاست.اواخرپاییز زمان مسافرت گروهی (حداقل حدود 150 نفر) به مشهد و برگشتنشان و دید وبازدید و گرفتن و خوردن سوغاتی هاست.زمستان و اوایل بهارفصل خوردن و خوابیدن و پرسه زدن مردهایی که کار و بارشان وابسته به مسافرهاست در قهوه خانه ها وپیست اسکی رفتن ها و آش دوغ و ... خوردن هاست مگر ماه رمضان یا محرم مصادف با این زمان شود که دراین صورت مراسم گسترده ی نذری پختن ها ودسته روضه خوانی و عزاداری به پاکردن ها و افطاری دادن ها و سفره انداختن ها به راهست.زمان رفتن حاجیها به مکه هم قبل و بعدش مشغول مهمانی رفتن ها و سوردادنها می شوند.و از آنجایی که به جرات می توانم بگویم هر سرعینی با سرعینی دیگر از 4جهت اصلی و 8جهت فرعی فامیل سببی و نسبی هستند تقریبا در همه فصلها و همه فعالیتها همگی شدیدا و قویا مشغول و درگیر مهمان داری و مهمان بازی می باشند.
ادامه دارد...

از مزایای یک خانه تازه و وصل نشده به خیلی چیزها از جمله کانالهای تلویزیون و ماهواره این می باشدکه توفیق اجباری نصیب آدمی می شود تا دی وی دی هایی که تاحالا فرصت دیدنشان را پیدا نکرده است را ببیند.دیدن برنامه فوق العاده Eurovision 2009 برای من غنیمت این روزها بودو البته افتادن در عشق ترانه ی Fairytale از Alexander Rybak کشور نروژ! که واقعا لیاقت اول شدنش را در این دوره داشت.این ترانه را باید با صدای خیلی بلند دید و شنید تا صدای ویلیون فوق العاده اش و شادی پررنگی که از سطر سطر و تک تک حرکات خواننده ها و رقصنده هایش و آن حس کودکانه غلیظی که از حال و هوای Fairytale ای و قیافه الکساندر ریباکش به آدم دست می دهد را در روح و جان جاری کرد. خلاصه اگر شماهم مثل من این روزها همش ترانه های شنگولانه باب میلتان است ترانه Jan-jan از Inga & Anush کشور ارمنستان و ترانه Dum tek tek ازHadiseکشور ترکیه و البته ترانه AlwaysازAysel و آرش خودمان از کشور آذربایجان را هم پیشنهاد می کنم، وگرنه که ترانه اکثر کشورها به نظرم خیلی خوب بودند و شنیدنی.

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است*
خیلی دلم میخواست هشت.هشت.هشتادوهشت روزعروسیمون باشه.از 8ماه پیش که رسما نامزدکرده بودیم توفکرش بودیم و همه چیزو واسه این روز رزو و برنامه ریزی کرده بودیم .فقط من تالاری رو که برای خانمها رزو کرده بودن رو تا روزهای آخر ندیده بودم!سرعین فقط 2تا تالار برای برگزاری مراسم داره و دکوراسیون، رنگ، روشنایی و مدل تالاری که رزو کرده بودن رو وقتی دیدم اصلا نپسندیدم!یه سالن خیلی دراز با یه عالمه درخت و صخره و سنگ مصنوعی و زمخت یعنی مثلا به نظر صاحب اونجا یه جنگل خیلی دلپذیر و رویایی ولی دقیقا تونل وحشت رو یاد آدم می انداخت و اینکه خانواده محترم همسرگرامی رو چه حسابی پیش خودشون فکر کرده بودند که دوتا سالن زیاد باهم فرقی ندارند هم چیزیه که فقط الله و اعلم؟! خلاصه واسه گرفتن اون یکی سالن که خیلی بهتر و قشنگ تر و روشن تربود تو همچین روزی خیلی دیر شده بود.مجبور شدیم چند روز مونده به مراسم همه چیزو به شنبه یعنی 9ام منتقل کنیم و مراسم حنابندون رو روز 8ام توی خونه بگیریم.روی کارت دعوتمون هم تاریخ 1+8/8/88 نوشتیم تا زیاد دلمون نسوزه!
پ.ن: اگر کسی از آن 400 خانواده ای که کارت دعوت مارادریافت کرده اند و اینجا رامی خوانند و می خواهند کارت را دوربیاندازند لطفا به خودمان پسش بدهند چون ما از بابت یادبود واسه خودمان هیچی نگه نداشته ایم و سخت نادم و پشیمانیم!:دی
-
روزای آخر نزدیک مراسم آدم از بس خسته است و استرس داره و کار ریز و درشت ریخته سرش که با خودش میگه کاش فقط مراسم برگزار بشه دیگه هیچی واسم مهم نیست.ولی بعدش با یادآوری تک تک چیزا که توی ذهنش به خوبی وروشنی ثبت شده از بابت اینکه حساسیت به خرج داده و برای انتخاب هر چیزی خواسته دلشو درنظرداشته و تقریبا صدای همه رو واسه حساسیتش درآورده خیلی راضی و خوشحال خواهد بود!
-
روز عروسی واقعا واسه آدم روز قشنگ و باشکوهیه وآدمی این باشکوهیت رو هر چه از این روز دورتر می شه بیشتر و بهتر درک می کنه.چقدر همه چیز برای آدم دوست داشتنی و عالی و شیرین بوده.روزی که همه کسایی که دوستشون دارین و دوستتون دارندیا پیشتون هستند یا به یادتون،براتون شادی کردن و باهاشون رقصیدین درحالی که اون روز واقعا خوشگل شدین با کسی که از همه دنیا بیشتر دوستش دارین اولین روز باهم زندگی کردنتون رو جشن می گیرین.دیروز که خونمونو جارو برقی می کشیدم هنوز چندتا پولک و ریزه های کاغذ رنگی هایی که اون روز روسرمون ریخته بودن و لای لباس من مونده بود رو از لای پرز قالی پیدا کردم و واقعا ازاینکه آخرین تکه های این جشن خوبو جمع می کردم دلم گرفت.کاش می شد دکمه پاز زندگی رو تو این روز زد!
-
از تبریک .حضور و توجه همه تون ممنون.ایشالا که زندگی همه تون پراز روزها و تجربه ها ی خوب و شیرین و قشنگ باشه.
*از متن کارت دعوتمون



ساقي به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما*
پ.ن:
خداوند متعال را شاکرم که دوام ما به خوبی و آن طور که می خواستیم بر جریده عالم درچنین روزی ثبت شد.ممنون از تبریک و لطف فراوان همه دوستان عزیز و جای همه آنهایی که نبودند سبز و تشکرفراوان از مریم ونازنین ونرگس عزیزم که زحمت آمدن کشیدند و خوشی احوالمان را چندین برابر کردند.
این روزها هم مشغول تدارک جشن عروسی و مرتب کردن خانه جدیدمان هستم وازنوشتن معذور.انشاالله به زودی برمیگردم;)
*ازمتن کارت دعوتمون
این روزهایم پرازفعالیت، جنب و جوش، تجربه ،خرج، خستگی ، خاطره و خوشحالی است.آماده شدن برای برگزاری دومراسم درکمتراز یک ماه دردوشهر متفاوت و دور و مقدمات شروع یک زندگی جدید رافراهم آوردن دقیقا به اندازه یک پایان نامه فوق لیسانس نیازبه دوندگی، تحقیق و بررسی، صرف هزینه و زمان، همه خانواده یاری کنند تا من بالاخره کاری کنم، انجام کارمداوم و شبانه روزی و سرانجام بهره برداری و گرفتن نتیجه و دفاعیه درمقابل خودم ، خودش و اطرافیانمان دارد و تقریباباید همه رو نسبت به نتایجش راضی نگه داشت تا نمره قابل قبولی گرفت!شیرینی ماجرا به اینست که می دانم زندگیم به قبل و بعد این روزها تقسیم می شوند و تک تک کارهایی که این روزهایم دارم به بخش خاطره ساز زندگی ام می روند.مثل خاطره اولین باری که یک ژپون را پوشیدم!ژپون یک تورِکش دارِفنردارِدامن شکل است که زیر دامن لباسهای عروسی و سایرمراسم می پوشند و دامن آدم را پف دار نشان می دهد(من تا مدتها فکر میکردم این جورلباسها خودشان بالقوه پف دارند تا نگو قضیه چیزدیگرست!)آداب خاصی هم در پوشیدن دارند به این صورت که معمولا در مزونها به یک اتاق پرو با4 الی 6عدد آینه تمام قد رفته روی یک سکو ایستاده و آن ژپون و لباس مذکور رویش را با احترام خاصی به تن کرده و خودرا از همه جهات در آینه دیده و اولین بار که انسان در چنین موقعیتی قرار می گیرد احساس نوستالژیک دخترانه ی رویاهای سیندرلایی و پسرپادشاهی کارتونهای والت دیسنی شدیدی به وی دست داده و دقیقا آن لحظه است که زندگیش یک جورهایی به قبل و بعد پوشیدن ژپون تقسیم می شود!و تجربه حسها و چیزهای بسیاری از این قبیل که برایم دوست داشتنی و جذابند.



در راستای اینکه چند روز پیش روز جهانی وبلاگ بود و چند روز پیش تر ششمین سال تولد وبلاگ نویسیم می خوام بگم برای من وبلاگ نوشتن با اینکه خیلی معمولی و شخصی بوده ولی اتفاق مهم و بزرگی در زندگیم بوده.علاوه بر اینکه مث یک تقویم زنده خلاصه ای از دیده ها، شنیده ها، افکار و احساساتمو تو 6 سال گذشته ثبت کرده، خیلی وقتها از غم و اندوهم کاسته خیلی وقتها به شادیم افزوده، از همه مهمترعشقمو واسم پیدا کرده، مسیر زندگیمو تحت تاثیرقرار داده و یه عالمه دوست و چیزای تازه بهم هدیه داده.دوستش دارم و ازش خیلی ممنونم. هنوز که کوچیکه و تازه وقت مدرسه رفتنشه، ایشالا زنده باشم و دانشگاه رفتن و عروسیشو هم ببینم!

اگه منو خیلی دوست دارین
توکیفتون هم خیلی پول دارین
تهرانی هستین و وقت دارین
برین هممممه چیزای این نمایشگاه رو بخرین و زود واسم بیارین
چشم؟
این یک پست شماره ای نق زنانه است و هیچ ارزش وبلاگی دیگری ندارد:
یک.هرچقدر هم که از تلویزیون دوری کنی و اخبار گوش نکنی و اعتراف نگاه نکنی بازم لای زندگیت یه زجر روحی مداوم در حال نشت کردنه.
دو. دوس ندارم حرفهای نخ نما بزنم که ماه رمضونه و حال آدم وقت افطاراین طوریه و وقت سحر اون طور و فلان و بیسار ولی خب ماه رمضونه دیگه چکارکنم ؟یه جوریه آدم!محزونه،دلش حزن داره نه شادیه نه غم.یه جورایی بیشتر با خودش و خدای خودشه، یه جورایی بیشتر دلش واسه خودش و خدای خودش تنگ میشه و میسوزه انگار.دلم هم وقت افطار خیلی ربنای استادو میخواد ولی حیف ...
سه.دچار یه حساسیت مزخرف مزمن سرفه ای خفن شده ام و شب و روز سرفه امونمو بریده.نه خواب دارم نه خوراک.دکترم میگه زود خوب میشم ولی خودم خیلی ناامیدم!فک و فامیلمون هم یه مدتی بعد از اون دوره آلودگی هوای زیاد همینجوری شدن و آخرش کارشون به برونشیت و بیمارستان کشید! من می دونم... (با صدای اون یارو بدبینه تو گالیور بخونید)
چهار. یه ردیف لثه هام لطف کرده ان و متورم شدن،با درد و عفونت شدید،بی خود و بی جهت!تا اون لحظه هایی که سرفه نمی کنم بیکار نباشم درد دندون بکشم!
پنج. نمی دونم از استرس قبل از ازدواج و خرید جهیزیه و برگزاری مراسمها و دنگ فنگشون و کلا فکر کردن به فلسفه کل زندگی ام و نقطه حساسی که الان در آن ایستاده ام و ارتباط اونها با هم و راهی که تو نقطه استارتش دارم خودمو گرم می کنم و می دونم با عشق و آگاهی انتخابش کردم و با عشق و آگاهی باید با قدرت و شاد دراون قدم بزارمه یا این مریضیهای بی موقع مزمن مزخرف که احساس می کنم این روزا خیلی ضعیف شدم، گیجم، تمرکز ندارم،نمی تونم زیاد حرف بزنم(از وبلاگ نوشتنم معلومه!)،سایلنت شده ام ، همش جوش می زنم، فشارم همش پایینه، دلتنگم، دلگیرم،دلم همش نومزمو میخواد کلا!
شش. بعضی آدمها رو که می بینی و چندساعتی رو که مجبوری کنارشون بشینی به اندازه چندهزارکلیو ژول(واحدشمارش انرژی چی بود؟)انرژی از آدم می مکند!اونقدرخسته و افسرده ات می کنند آنقدر حرفهای بی خود می زنند و درباره همه چیز زندگیت و همه تصمیمهای خصوصی زندگیت ازت سوال می کنند و باید برایشان توضیح بدهی و قانعشان کنی که قصد ازبین بردن خودت و آینده ات را نداری که رسما وقتی می روند بیمارستان لازم می شوی و احساس افت فشار و غش و ضعف بهت دست می دهد. آقا جان زندگی خودتان را بکنید.مگر کسی نظرشمارا درباره تصمیمهای زندگیش پرسیده که اظهار فضل می کنید برایش؟اصلا چرا نمی خواهید این مساله واضح و مبرهن را بپذیرید که بعضی آدمهای دور و برتان کمی متفاوت تر از شما هم می تونندفکر کنند تصمیم بگیرند و زندگی کنند؟دنبال هدفهای متفاوت تری باشند و این متفاوتی معنایش کمتری یا برتری نباشد و فقط معنایش متفاوتی باشد و اونها در این تفاوت زندگی شاد و خوشبختی هم می تونند داشته باشندو دنبال پروانه هایشان هم با شادی بدوند!والا!
آنا گاوالدا
پس میگویم، امروز صبح در بلوار سنژرمن مردی را دیدم. من بلوار را بالا میرفتم و او درست روبهروی من پایین میآمد. بینظیرترین زوج به نظر میآمدیم.
دیدم از دور میآید. نمیدانم، شاید حالت بیقید قدمزدنش توجهم را جلب کرد یا لبهی پالتویش که گویی جلوتر از او حرکت میکرد... خلاصه در بیستمتری او بودم و خوب میدانستم که از دستش نخواهم داد.
چندان هم ناکام نماندم، به یکقدمیام رسید، دیدم نگاهم میکند. لبخندی شوخطبعانه زدم؛ از نوع لبخندهای الههی عشق رومیها که چون تیری از کمان رها میشود. البته اندکی محافظهکارانهتر.
او نیز به من لبخند زد...
از داستان "در حال و هوای سنژرمن" از کتاب دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد – آنا گاوالدا- ترجمه الهام دارچینیان- نشرقطره
آنا گاوالدا زن فرانسوی نویسنده معتقد است: فکر می کنم راهی وجود دارد تا بتوان از واقعیات تلخ و ناخوشایند به آرامی سخن گفت ، به هر حال بهترین راه برای بیرون رفتن از کسادی بازار روزمرگی همین است.
کتابی با 12 داستان کوتاه و نسبتا روان و ساده از آدمهایی معمولی.البته برای شخص من زیاد روان نبودند و حس می کنم شاید به خاطر نحوه ترجمه آنها باشد. منتقد مجلهادبی بانوان « ماریان » سبک گاوالدا را اینگونه ارزیابی میکند: « نقطهقوت آنا گاوالدا در این است که همانگونه که آدمی سخن میگوید، مینویسد و این ویژگی، کیفیت کار را تضمین میکند. کلام مکتوب از کلام شفاهی پیشی نمیگیرد، از آن عقب نمیماند، آن را دوچندان نمینمایاند، بلکه به سادگی جایگزین آن میشود. »در فرانسه این کتاب بسیار پرفروش و موفق بوده است.
- شهامت از آن ِ آنان است که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه می کنند و روشن و صریح این عبارات را به خودشان می گویند، فقط به خودشان:"آیا من حق اشتباه کردن دارم؟"فقط همین چندواژه...
شهامت نگاه کردن به زندگی خود از از روبه رو و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن.شهامت همه چیزرا شکستن، همه چیز را زیر و رو کردن....
به خاطر خودخواهی؟خودخواهی ِ محض؟البته که نه، نه به خاطر خودخواهی....پس چه؟غریزه بقا؟میل به زنده ماندن؟روشن بینی؟ترس از مرگ؟
شهامت با خود روبه رو شدن.دست کم یک بار در زندگی.روبه رو با خود.تنها خود.همین."حق اشتباه" ترکیب بسیار کوچکی از واژه ها، بخش کوچکی از یک جمله، اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد؟چه کسی جز خودت؟
از کتاب "من او را دوست داشته ام " ص86
بعد از مجموعه داستان بالا رمان «من او را دوست داشتم» با همان مترجم و انتشارات از گاوالدا در ایران منتشر شده است. داستان زنی که شوهرش به خاطر زنی دیگر، زندگی خود را رها کرده و رفته است. او زخمخورده و آشفته با افسردگی و عصبانیت همراهِ دو فرزندش پیش پدرشوهرش میرود. پدرشوهری که تصویری خشک و عبوس از خودش ساخته و دور خود دیواری کشیده که میان او و خانوادهاش فاصله انداخته است. او در چند روزی که با پدر شوهرش زندگی میکند، در خلال صحبتهای شبانهشان به زوایایی پنهان از زندگی او دست پیدا میکند. پدرشوهرش سعی دارد واقعیت پنهان زندگی آدمها را برایش آشکارتر کند و کمی از زخم اورا تسکین بدهد.من این رمان را بیشتر از آن مجموعه داستان دوست داشتم.در کل کتابهای خوبی بودند.ردپای زنانه و ظریفی که در داستانها حس می شد رو دوست داشتم.
مرتبط:
+مروری بر کتاب دوست داشتم کسی جایی... (فرشته نوبخت)
+درباره کتاب دوست داشتم کسی جایی ...(آرش نقیبیان)
*با تشکر ویژه از بهمندخت عزیزم که این کتابهارو به من هدیه کرد
