من نمی يام...ولم کن...چرا دستمو می کشی؟ ...بابا آخه بيام چی بگم بعد از ۲۰ روز!؟ اصلا روم نميشه...تو که می دونی من چقدر خجالتی ام !...يعنی چی بايد تا آخرش وايسم...مگه زوره؟! چی؟...آره!!؟...اه!...چرا هل می دی؟....
سلام
به کرم سبز بينديش. بيشتر زندگی اش را روی زمين می گذراند به پر ندگان حسد می ورزد و از سرنوشت و شکل کالبدش خشمگين است.
می انديشد : من منفورترين موجوداتم زشت کريه و محکوم به خزيدن بر روی زمين.
اما يک روز مادر طبيعت از کرم می خواهد پيله ای بتند .کرم يکه می خورد ... پيش از آن هرگز پيله نساخته .گمان می کند بايد گور خود را بسازد و آماده مرگ می شود . هر چند از زندگی خود تا آن لحظه ناخشنود است به خدا شکوه می برد: خدايا درست زمانی که سر انجام به همه چيز عادت کردم اندک چيزی را هم که دارم از من می گيری!
خود را نوميدانه در پيله ای حبس می کند و منتظر پايان می ماند . چند روز بعد در می يابد به پروانه ای زيبا تبديل شده . می تواند به آسمان پرواز کند و بسيار تحسينش کنند .
از معنای زندگی و برنامه های خدا شگفت زده است!
