تبليغاتX
روزانه
روزانه
نگارش در تاريخ جمعه 23 آبان1382 توسط سارا

من نمی يام...ولم کن...چرا دستمو می کشی؟ ...بابا آخه بيام چی بگم بعد از ۲۰ روز!؟ اصلا روم نميشه...تو که می دونی من چقدر خجالتی ام !...يعنی چی بايد تا آخرش وايسم...مگه زوره؟! چی؟...آره!!؟...اه!...چرا هل می دی؟....

سلام روم به ديفال! شرمنده همه دوستای گلی که اين قدر به من لطف دارند و ميان اين تو و هيچ چيز جالبی نمی بينند!...هی اين چند روزه می خواستم بيام اينجا اما هی نمی شد !...اصلا راستش خودم هم نمی دونم چرا از همون روز اول وبلاگ بازی ام گرفت...اصلا اينجا رو فقط برای دل خودم می خواستم اما نمی دونم چطور اين همه دوست خوب پيدا کردم حالا هم نمی دونم چی دوست دارم توش بنويسم ! چيزهايی که می خونم و خوشم می ياد يا خاطراتم ؟ حرفهای دلم يا غصه هام ؟ راستشو بخواين يه خورده اين جا معذبم ! نمی دونم شايد برم يه وبلاگ سيکرت درست کنم که حتی پرشين بلاگ هم آدرسشو نداشته باشه بعد می يام اينجا کامنت می ذارم ! بد هم نيست ها !! يکی نيست بگه همين يکی رو فعلا يه کاريش بکن قربون دستت ! آخه تقصير من چيه؟! يه روز اينترنت دانشگاه قطعه...يه روز اينترنت دونی به کل تعطيله...يه روز اصلا پرشين مرشين باز نمی کنه...تازه اکثرا روی کليدها حروف فارسی نداره ! کامپيوتر خوابگاه هم که قربونش برم ! دو تا کامپيوتر عهد شاه عباس اول برای ۵۳۰ نفر ! خنک بودن هم حدی داره ! چی؟...برم کافی نت! به خدا می رم ها...اما از بس کارهای علمی و تخصصی (!) دارم مگه ديگه وقتی هم برای وبلاگ نوشتن پيدا می کنم !از همه ی اين حرفها گذشته اين چند هفته يه بند مريض بودم...از آنفلوانزا بگير تا حساسيت پوستی ! زير تختم شده داروخانه...انواع و اقسام قرص و شربته که رديف کردم. از بسکه روزه بی سحری گرفتم رسما دارم فوت می کنم. يه شب هم که بيدار شدم هر کاری کردم نتونستم چيزی بخورم آخر سر يه پرس (!) چی پف با شير خوردم که صبحش غش کردم . راستی تا حالا غش کردين؟ خيلی با حاله !اول گوشات هی سوت می زنه فکر می کنی توش زنبور رفته بعد چشمات هم کم کم شروع می کنند به سوت زدن...بعد احساس می کنی مثل کارتونها چند تا گنجشک دارن دور سرت پرواز می کنند و هی جيک جيک می کنند...بگذريم.از مشکلاتم توی دانشکده و اينها که ديگه چی بگم!؟ از اون استاد بی مزه که ساعت ۷ صبح پا شدی تا ساعت ۸ سر کلاسش باشی تا غرغر نکنه بعد هيچی تلپ يه آگهی زده که من امروز نمی يام بی زحمت! يا اون يکی می گه برو با خانوم نم چی که رفته  بوده ژوهانسبورگ اجلاس زمين مصاحبه کن ! حالا هر چی از اول ترم به هر دری می زنيم مگه اين خانوم ژوهانسبورگيه حاضر می شه دو دقيقه وقتشون رو بدهند به ما !نخير ! تازه اينهايی که نوشتم همش مشکلات جسمی بود روحی هاشو نديدی ...از دپرسی و عاشقی ساده بگير تا نهيليسمی مزمن ! اونايی که من دوستشون دارم ...منو دوست ندارند...اونايی که منو دوست دارند ...من دوستشون ندارم!! شما بودی نهيليسم نمی گرفتی ! از تنهايی ها و دل گرفتگی ها تو اين غربت و شهر لعنتی...بگذريم ديگه عادت کردم. اما خسته شدم بسکه به عادت کردن عادت کردم...گفتم نيام حرف بزنم ها!...اينها رو گفتم که آخرش بگم يه دنيا ممنون از اونهايی که ميان اينجا و منو يه عالمه خوشحال می کنند ...از اين به بعد هم قول می دم دخمل خوبی باشم و حداقل هفته ای يه بار بيام اينجا ...چی؟...آهان فکر کردم گفتيد لازم نکرده!...راستی اگه تو اين شبهای قشنگ قدر بيدار بوديد منو هم فراموش نکنيد بی زحمت! راستی کسی می دونه برای درمان نهيليسمی چی خوبه؟ تو رو خدا اگه می دونيد حتما بگيد.....

 

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه 1 آبان1382 توسط سارا

به کرم سبز بينديش.  بيشتر زندگی اش را روی زمين می گذراند به پر ندگان حسد می ورزد و از سرنوشت و شکل کالبدش خشمگين است.

می انديشد : من منفورترين موجوداتم  زشت کريه و محکوم به خزيدن بر روی زمين.

اما يک روز مادر طبيعت از کرم می خواهد پيله ای بتند .کرم يکه می خورد ... پيش از آن هرگز پيله نساخته .گمان می کند بايد گور خود را بسازد و آماده مرگ می شود . هر چند از زندگی خود تا آن لحظه ناخشنود است به خدا شکوه می برد: خدايا درست زمانی که سر انجام به همه چيز عادت کردم اندک چيزی را هم که دارم از من می گيری!

خود را نوميدانه در پيله ای حبس می کند و منتظر پايان می ماند . چند روز بعد در می يابد به پروانه ای زيبا تبديل شده . می تواند به آسمان پرواز کند و بسيار تحسينش کنند .

از معنای زندگی و برنامه های خدا شگفت زده است!

 

درباره وبلاگ

بلند بلند فکر کردنهای روزانه
روزنوشت لحظه های دلتنگی
و روزمرگی هایم
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ